تبليغاتX
دمی با سکوت - بارانی







دمی با سکوت

دلنوشته ها

بارانی

چشمهایش سنگین شده بود

 

و دستهایش میلرزید

 

نفسهایش به حالت خفقان می رفت

 

وقدم زدن برایش سخت بود

 

و ذهنش به زیستنی فکر می کرد که برایش محال ترین تصویر ممکن بود

 

ناگهان آرام آرام کسی در گوشش آوازی دل انگیز خواند

 

پس از چندی لبخندی غریب بر لبانش جاری گشت

 

و شرابی نوشین بر لبان خورانید

 

و چشمش بر آسمان خیره گشت

 

و به ابدیت پیوست

 

40 روز گذشت

 

سنگ قبری نهادند

 

.

 

.

 

.

 

.

 

رویش نوشته بود

 

30 سال بارانی بود

 

وتا ابد به آفتاب نگریست...

 

بهمن86

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط پرنیا کرمی |