زن....!
اتاقی خای
خالی از احساس
خالی از لبخند
خالی از نور
زنی در آستانه ی فصلی سرد
زانوانش در آغوش
و لباسی به رنگ عزا
به تابلوی خاطراتش زل میزند
اشکی از گوشه ی چشم پاک میکند
آیینه ی قدیمی کوچکش را از چهره ی خود محو میکند
و پارچه ای به رنگ لباسش برویش پهن میکند
به گذشته فکر میکند
روزهایی همه بلند....همه سیاه....همه کبود
به پنجره ای می نگرد که نوری از آن تجاوز نمیکند
همه چیز سرد است
همه چیز تاریک است
همه چیز محو و ناچیز است
هق هق میزند
صدایش را فقط خدا میشنود
سرش را بر زانوانش میگذارد
و هق هق ...جایش را به سکوت میبخشد
و برای آخرین بار
آن تاریک خانه را ترک میکند
و طعم از دست دادن را در دوباره زیستن میچشد
p_karami
فروردین88
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 توسط پرنیا کرمی
|


