گذشت ثانیه ها
زمان میگذرد
عقربه ها بی صبرانه میروند
صدای تیک تاک ساعت
مدام در گوشم زمزمه می شود
و من به دنبال ثانیه های رفته
سراغ مقصدی میگیرم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط پرنیا کرمی
|
زمان میگذرد
عقربه ها بی صبرانه میروند
صدای تیک تاک ساعت
مدام در گوشم زمزمه می شود
و من به دنبال ثانیه های رفته
سراغ مقصدی میگیرم
و دستهایش میلرزید
نفسهایش به حالت خفقان می رفت
وقدم زدن برایش سخت بود
و ذهنش به زیستنی فکر می کرد که برایش محال ترین تصویر ممکن بود
ناگهان آرام آرام کسی در گوشش آوازی دل انگیز خواند
پس از چندی لبخندی غریب بر لبانش جاری گشت
و شرابی نوشین بر لبان خورانید
و چشمش بر آسمان خیره گشت
و به ابدیت پیوست
40 روز گذشت
سنگ قبری نهادند
.
.
.
.
رویش نوشته بود
30 سال بارانی بود
وتا ابد به آفتاب نگریست...
بهمن86