اتاقی خای
خالی از احساس
خالی از لبخند
خالی از نور
زنی در آستانه ی فصلی سرد
زانوانش در آغوش
و لباسی به رنگ عزا
به تابلوی خاطراتش زل میزند
اشکی از گوشه ی چشم پاک میکند
آیینه ی قدیمی کوچکش را از چهره ی خود محو میکند
و پارچه ای به رنگ لباسش برویش پهن میکند
به گذشته فکر میکند
روزهایی همه بلند....همه سیاه....همه کبود
به پنجره ای می نگرد که نوری از آن تجاوز نمیکند
همه چیز سرد است
همه چیز تاریک است
همه چیز محو و ناچیز است
هق هق میزند
صدایش را فقط خدا میشنود
سرش را بر زانوانش میگذارد
و هق هق ...جایش را به سکوت میبخشد
و برای آخرین بار
آن تاریک خانه را ترک میکند
و طعم از دست دادن را در دوباره زیستن میچشد
p_karami
فروردین88
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 توسط پرنیا کرمی
|
من هیچ حرفی برای گفتن ندارم....
فقط گاهی دلتنگیهایم را به دست کاغذم میسپارم....
همین! 
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 توسط پرنیا کرمی
|

امروز خوبم
.
نماز میخوانم
.
و ساعت یک ربع مانده به هشت
.
.
.
به شوق ربنا به پای تلویزیون مینشینم
.
.
و با صدای الله اکبر
.
افطار میکنم
.
.
.
و به پای سفره پر برکت خدا مینشینم
.
.
.
.
و به امید
آن روز که توشه ای برای آخرت داشته باشم
.
چشم میدوزم
.
.
.
.

.

.
طاعات و عباداتتان
قبول حق
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط پرنیا کرمی
|
گفتند سکوت کن ...
واینک سالهاست که در سکوتی ممتد به سر میبرم...
حال می پرسند چرا ساکتی؟
با لبخند به رویشان میکنم و می گویم:
"اندکی شراب سکوت نوشیده ام...!"
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط پرنیا کرمی
|
لبخند میزنم
بر قلم
بر کاغذ
بر لبخند معصومانه ی یک کودک
.
.
.
.
.
لبخند میزنم
بر زندگی
که هنوز فلسفه اش را نیافته ام
و هنوز نمی دانم
که من .منم
انسانم
روحی جاودان دارم
عقل و احساس دارم.
.
.
.
.
آری با لبخند
قهوه را مینوشم
و همه ی زندگی را به یکباره
قورت میدهم
اردیبهشت 87
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 توسط پرنیا کرمی
|
زمان میگذرد
عقربه ها بی صبرانه میروند
صدای تیک تاک ساعت
مدام در گوشم زمزمه می شود
و من به دنبال ثانیه های رفته
سراغ مقصدی میگیرم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط پرنیا کرمی
|
چشمهایش سنگین شده بود
و دستهایش میلرزید
نفسهایش به حالت خفقان می رفت
وقدم زدن برایش سخت بود
و ذهنش به زیستنی فکر می کرد که برایش محال ترین تصویر ممکن بود
ناگهان آرام آرام کسی در گوشش آوازی دل انگیز خواند
پس از چندی لبخندی غریب بر لبانش جاری گشت
و شرابی نوشین بر لبان خورانید
و چشمش بر آسمان خیره گشت
و به ابدیت پیوست
40 روز گذشت
سنگ قبری نهادند
.
.
.
.
رویش نوشته بود
30 سال بارانی بود
وتا ابد به آفتاب نگریست...
بهمن86
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط پرنیا کرمی
|
آن شب دلی تنگ داشتم دفتر اشعارم برداشتم
نیم نگاهی انداختم
قلمی در دست نهادم
.....
نوشتم
" به نام او"
.
.
.
خواشتم دلتنگی بنویسم.....
.
.
شبانه بنویسم...
شرحی از امروزم را باکاغذ ترکیب کنم
......
تاریک بود
.....
قلم خط خطی کرد
نوری افکندم
.......
اشک در چشمانم حلقه زد
...
دیدگان تار شد
قلم از دست افتاد
.......
زانو در آغوش گرفتم
......
ساعت ها گریستم
.
.
.
رویش نوشته بود :
خودت را کجا جا گذاشتی!؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط پرنیا کرمی
|
سلام
هدف من از ایجاد این وبلاگ
گذاشتن متن هام
وگاهی گذاشتن شعرهای شاعران هست
موفق باشید
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 توسط پرنیا کرمی
|